هیچ کس مرا دوست ندارد!
هیچ کس مرا دوست ندارد! مادر جوانی به خاطر كار زشتی كه پسرش كرده بود، با تندی از او خواست به بیرون از اتاق برود و چوب دستی با خود بیاورد و خود را برای یك كتك جانانه آماده كند و چون نخستین بار بود كه تنبیه را ضروری یافته بود خود در اندیشه فرو رفت كه چگونه بایستی بزند كه كارگر افتد و پسر درسی از مادر گرفته باشد. زمان درازی گذشت تا این كه پسر گریان بازگشت و چوب دستی با خود نداشت. با گریه به مادر گفت هرچه گشتم چوبی نیافتم، ولی مگر تو نمی خواستی مرا بزنی، بیا، سنگ برایت آورده ام، با آن هم می توانی مرا بزنی و سنگ هم درد می آورد. مادر با دیدن حال پسر، رفتارش و گریه ای كه سر داده بود خود به گریه افتاد، سنگ را از او گرفت و به دور انداخت، پسر را ...


